Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

 

 

 

 

تا از آنجا بیرون بیایم راه زیادی باقی است .

 اعتماد می کنم به همه ی کلماتی که بیرون میایند ،  یک به یک . بی هیچ معنی و راه مشخصی در ذهن.

 اعتماد می کنم به چشم هایم . به ناز پیچ در پیچ برگ هایش . به نور ...به بازی هایش ...

اعتماد می کنم به قفس کوچک چشم ها و دست هایم......به ذهن پراکنده ی زندانی .

 اعتماد می کنم به نور ..به چشم ها ...به دیدن .

 بازی که می کند نور ، تازه می فهمم آن همه خطوط نازک در هم و بر هم اطراف را .

 شمعدانی زندانی است .

باور کنید.

من اعتماد دارم به چشم هایم .

 



نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

 

 

 

هنوز هم که آرام می نشینم و به تابستان  فکر می کنم ، از سرعت این همه اتفاق ،حیرت زده می شوم.

هنوز هم انتهای این قدم ها نامعلوم است . هنوز هم فکر می کنم ، شاید همه خواب بوده. هنوز هم عکس ندا و سهراب و ... را که می بینم چیزی انگار ته گلویم می خواهد خفه ام کند ....

تابستان هم گذشت . در خفقان گرمای روزها و لرزه های خبرهای خفقان آور...

پاییز رنگ رنگ هم دارد می گذرد ...در کنار سبز ماندنمان هم البته...خبر ها کمی کمتر خفقان میاورند ، اما هنوز همانطورند که بودند ... نه چندان شادی آور  ...

روزها ...

مهر ...

آبان..

4 آبان هم گذ شت ...یک سال دیگر بزرگتر شدم ...و هنوز هم همچنان در همان راهی قدم می گذارم که انتهایش نامعلوم مانده ...کلی می گویم  ها ...زندگی و بزرگتر شدن را می گویم .. هنوز هم گاهی فقط قدم ها را می بینم ، گاهی شروع به شمردنشان می کنم...گاهی به دنبال قدم های باقیمانده ام ...چند قدم مانده تا انتها؟   ...گاهی تند تند عبور می کنم ، مثل این روزهایم ...گاهی هم می ایستم و لحظه به لحظه را می بویم...بالاخره ، آخرش این است که این قدم ها برداشته می شود...یعنی ...هی ! زندگی همینطور می گذرد....و لحظه هایش گاه کش می آیند و گاه به سرعت برق و باد می گذرند.....


پی نوشت :

  • سیزده آبان را هم سبز می کنیم...
نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin