کدامين سو
تا از آنجا بیرون بیایم راه زیادی باقی است . اعتماد می کنم به همه ی کلماتی که بیرون میایند ، یک به یک . بی هیچ معنی و راه مشخصی در ذهن. اعتماد می کنم به چشم هایم . به ناز پیچ در پیچ برگ هایش . به نور ...به بازی هایش ... اعتماد می کنم به قفس کوچک چشم ها و دست هایم......به ذهن پراکنده ی زندانی . اعتماد می کنم به نور ..به چشم ها ...به دیدن . بازی که می کند نور ، تازه می فهمم آن همه خطوط نازک در هم و بر هم اطراف را . شمعدانی زندانی است . باور کنید. من اعتماد دارم به چشم هایم . هنوز هم که آرام می نشینم و به تابستان فکر می کنم ، از سرعت این همه اتفاق ،حیرت زده می شوم. هنوز هم انتهای این قدم ها نامعلوم است . هنوز هم فکر می کنم ، شاید همه خواب بوده. هنوز هم عکس ندا و سهراب و ... را که می بینم چیزی انگار ته گلویم می خواهد خفه ام کند .... تابستان هم گذشت . در خفقان گرمای روزها و لرزه های خبرهای خفقان آور... پاییز رنگ رنگ هم دارد می گذرد ...در کنار سبز ماندنمان هم البته...خبر ها کمی کمتر خفقان میاورند ، اما هنوز همانطورند که بودند ... نه چندان شادی آور ... روزها ... مهر ... آبان.. 4 آبان هم گذ شت ...یک سال دیگر بزرگتر شدم ...و هنوز هم همچنان در همان راهی قدم می گذارم که انتهایش نامعلوم مانده ...کلی می گویم ها ...زندگی و بزرگتر شدن را می گویم .. هنوز هم گاهی فقط قدم ها را می بینم ، گاهی شروع به شمردنشان می کنم...گاهی به دنبال قدم های باقیمانده ام ...چند قدم مانده تا انتها؟ ...گاهی تند تند عبور می کنم ، مثل این روزهایم ...گاهی هم می ایستم و لحظه به لحظه را می بویم...بالاخره ، آخرش این است که این قدم ها برداشته می شود...یعنی ...هی ! زندگی همینطور می گذرد....و لحظه هایش گاه کش می آیند و گاه به سرعت برق و باد می گذرند..... پی نوشت :






| Design By : Night Skin |

